Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie First Birthday tickers در گذر ایام

در گذر ایام

مینو جان سه سالگیت مبارک.

سه ساله شده ای اما برای من نگاهت عمق بیشتری دارد عزیز دل مادر.من آن حس شیرین نشسته در نگاهت را دوست دارم.اگر چه با مرواریدهای غلتان بخواهی پنهانشان کنی.برایت در مسیرزندگی تنی سالم و روحی بزرگ آرزو میکنم.تلاش میکنم درکنارت قدم بردارم و لحظه لحظه بودنت راقدر بدانم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 22:56  توسط زهرا   | 

مادر که بشوی جنس شادیهایت جور عجیبی می شود.می توانی از خوب غذا خوردن کودکت به اندازه تمام دنیا خوشحال شوی.وقتی برای اولین بار در پارک دوستی اختصاصی پیدا می کند،وقتی می تواند از پله های بلند سرسره به تنهایی بالا برود ،وقتی بتواند در صف تاب بازی بایستد و برای خودش نوبت بگیرد حسی  شیرین همه وجودت را در برمیگیرد .من این روزها با شنیدن جمله مامان من جیش دارم حس فوق العاده ای پیدا میکنم.فکر نمیکردم بتوانم در عرض چند روز و بدون کمترین مشکلی مینو را به دستشویی رفتن عادت بدهم.حالا حس خوبی دارم.خودش هم حس خوبی دارد.انگار در همین چند روز بزرگتر شده.جنس بازیهایش هم انگار فرق کرده.....دخترم بزرگ شده.این جمله برای من آرامش خاصی بههمراه دارد.خواستم اینجا بنویسم که همین شادیهای مادرانه همه خستگیها را از تنم بیرون میکند.خواستم برای مینو بنویسم که آغوش گرم بهشتی اش را خیلی دوست دارم.خیلی زیاد....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 0:34  توسط زهرا   | 

مه تابم ....شش سال با نفسهایت زندگی کرده ام...شش سال در کنارت شکل دیگری از زندگی را تجربه کرده ام.تجربه ای بی نظیر که همه را مدیون وجود نازنینت هستم.برای همه شیرینیها و سختیهایی که در کنارت تجربه کردم و میکنم شاکرم.

آرزو میکنم هر سال در روز تولدت مثل امروز حس خوبی داشته باشی.همیشه با صدای بلند بخندی و شاد باشی.به داشته هایت احترام بگذاری و زیبا زندگی کنی.

مادر با تمام توان تا آن لحظه که نفس میکشد پشتیبانت است.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۷ فروردین۱۳۹۴ساعت 23:49  توسط زهرا   | 

این روزها همه دغدغه من انتخاب مدرسه مهتاب است.میدانم که با شرایط موجود انتخاب مدرسه ایده آل غیر ممکن است.پس توقعاتم را تعدیل میکنم.مدرسه ای میخواهم که در آن به بچه ها احترام گذاشته شود ودر عین حال این مسئله باعث نشود دانش آموزان قوانین و چهارچوبها را نشناسند.مدرسه ای که در ان خلاقیت و تفکر بچه ها قربانی نشود.آموزش جدی باشد اما نه به بهای خسته شدن انگشتهای کوچک دانش آموزان.مدرسه ای که در آن پرورش هم مهم باشد و ارزشهای اخلاقی به شکل عینی آموزش داده شود. مدرسه ای که در آن کودک من و همه کودکان  شاد باشند و احساس امنیت کنند.

اول باید انتخاب کنم بین دولتی یا غیر دولتی.اغلب غیر دولتی ها برای همین چند قلم خواسته هزینه گزافی میطلبند.که اگر مطمئن بودم در اجرای آنچه میگویند مصمم هستند به هزینه ها فکر نمیکردم.تعدادی به شدت آموزش محورند و دانش آموز اول دبستانی را برای کنکور آماده میکنند.تعدادی هم تنها ظاهر آراسته اند برای جذب مشتری.در این میان یکی دو مدرسه شناختی هم وجود دارند که بر اساس تحقیقات به عمل آمده می توان بیشتر از بقیه روی حرف و عملشان حساب کرد.به نظر میرسد در پس اقداماتشان فکر و اندیشه ای نهفته است که همین جای تقدیر دارد. اما وقتی برنامه هایشان را مرور میکنی میبینی که انحصارطلبند و میخواهند دانش اموزان در همان مسیری که آنها مشخص میکنند قدم بردارند.به ویژه مذهبی بودنشان مرا از ان میترساند که تفکر انتقادی را قربانی اهداف خود کنند.آنها نه با شدت عمل که بسیار نرم و آرام ،کودکان را در مسیر مشخصی حرکت میدهند.

دولتی ها در زمینه آموزش از غیر دولتیها پیشی میگیرند.تجربه معلمها و وسعت فضای آموزشی هم مزیت خوبی است.اگر کلاسها کمی خلوت تر بود و کادر مدرسه کمی پاسخگوتر، در انتخاب دولتی تردید نمیکردم.اما واقعیت این است که میترسم مهتاب را با روحیه حساسی که دارد در هیاهوی مدرسه دولتی رها کنم.در عین حال میخواهم مدرسه، او را قویتر کند و میدانم این هدف در بسیاری از مدارس غیر دولتی که همه چیز را برای بچه ها حاضر و آماده میکنند و برای خوشامد والدین کمتر به بچه ها سخت میگیرند  و مدارس دولتی که در آنها کمتر امکان دیده شدن بچه ها وجود دارد ؛ به دست نمی آید.در ضمن  مدارس دولتی در تهران بر حسب اینکه در کدام منطقه باشند عملکرد متفاوتی دارند.حالا اگر در منطقه محل زندگیت و نزدیکی خانه مدرسه مناسبی پیدا نشود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در عین حال اغلب مادرانی که با مدارس دولتی سروکار دارند رضایت نسبی دارند.حتی مادرانی را میشناسم که بعد از یکی دو سال بچه ها را از غیر دولتی به دولتی متقل کرده اند و احساس بهتری دارند.چون فکر میکنند در قبال پولی که میپرداختند خدمات قابل توجهی دریافت نمی کردند.

آنچه نوشتم نتیجه همه تحقیقاتم در مورد مدرسه نیست اما بخش قابل توجه دغدغه هایم را در برمیگیرد.انتخاب سختی است....

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۷ اسفند۱۳۹۳ساعت 2:4  توسط زهرا   | 

وقتی از نوشتن فاصله میگیری نوشتن هم از تو فاصله میگیرد.بیشتر دوست دارم بخوانم تا بنویسم.اما امشب خودم را مجبور کردم تا کمی از بچه ها بنویسم .

اول از ماه بانوی خانه امان بنویسم که عشقش به نقاشی و کاردستی تمامی ندارد.خوشحالم از این بابت.هر چند برای این عشق بهایی هم باید بپردازیم..خرده کاغذ,چسب،قیچی،مقوا و رنگ بخش لاینفک زندگی ماست .تقریبا هر چیزی که میخواهم دور بیندازم مثل جعبه دستمال اول تبدیل به یک کاردستی می شود .همیشه برای ما و دوستانش هدایایی درست میکند و با عشق تقدیم میکند.دوستی و محبتش عمیق است و زود دل میبندد.در دوری از کسانی که دوستشان دارد کم طاقت است.پشت کار خوبی در کارهایش دارد و در تمام فعالیتهایش موفق ظاهر میشود.بازیهای گروهی که با حرکت همراه باشد را بیشتر دوست دارد.عاشق دویدن است.گاهی فکر میکنم به جای شنا ،دوندگی را ادامه دهد.با لذت غذا میخورد.خوش بین است.نکات مثبت را از دل زندگی با مهارت بیرون میکشد.وجودش سراسر عشق است.

و اما مینو....

مینو برای من یک دنیا است.دنیایی متفاوت که هر لحظه باید کشفش کنی.دختری به تمام معنا مستقل.جز در موارد کاملا استثنایی اجازه نمی دهد برای انجام کارها کمکش کنیم.به هیچ عنوان نمی پذیرد که بچه است و دختر کوچک خانواده.به همه اعلام میکند که بچه نیست و دختر خانم است.با غریبه ها با احتیاط رابطه برقرار میکند.کمتر کسی می تواند لذت بوسیدنش را بچشد.با صدای بلند اعتراضش را بیان میکند.اشتباهاتش را ماهرانه توجیه میکند آنچنانکه نمیدانی این دختر خانم مو فرفری را بچلانی یا به خاطر اشتباهش تنبیه کنی.عاشق مهتاب و پدرش است.وقتی برایش کتاب میخوانیم با لذت گوش میدهد.با تمام سر سختیهایش قانون پذیر است.همراه مهتاب کارتون میبیند.ملاکش برای انتخاب کارتون این است که شخصیت اصلی داستان دختر باشد و حتما حتما موهایش هم بلند.در کنار خواهر نقاشی میکشد و کاردستی درست میکند.انقدر دیدنی که وصف شدنی نیست.آمدنش به زندگی من یک نعمت بود.تا تفاوتها را درک کنم.تا بفهمم عاشقی شیوه های متفاوتی دارد.در کنار تمام درگیریهایمان هر روز به او و به خودم می گویم که از بودنش در زندگیم خوشحالم .

جدا از رقابتها و درگیریهای کودکانه که کم هم نیستند دو خواهر رابطه خوبی با هم دارند.بخصوص وقتی از موضوعی ناراحت هستند می توانند یکدیگر را آرام کنند.من سعی میکنم در درگیریهایشان وارد نشوم مگردر مواردی که  کاملا جدی باشد.شکایت کردن را ممنوع کرده ام .آموزش بیان احساسات هر روز با جدیت در خانه ما دنبال میشود.اگر چه از طرف دیگران زیاد مقایسه می شوند اما خودمان هیچ وقت مقایسه اشان نمیکنیم به این امید که همدیگر را همانطور که هستند بپذیرند و دوست داشته باشند.....خلاصه این بود انشای من در مورد دخترانم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۰ آذر۱۳۹۳ساعت 1:1  توسط زهرا   | 

فاطیما و فریماه فرشته های کوچکی هستند که بعد از بیست و سه سال  انتظار چشم پدر و مادرشان را روشن کردند و قدم به این دنیا گذاشتند.وجود نازدارشان برای خانواده من با ارزشتر از همه دنیا است و به اندازه همه دنیا خوشحالم که برادرم و همسرش میتوانند لذت پدر و مادر شدن را بچشند.خوشحالم که زندگیشان گلباران شده.ایمان دارم این عشق آنقدر قدرت دارد تا تمام سالهای انتظار را از یادشان ببرد و زندگی دوباره ای برایشان بسازد.

خدایا با تمام وجود شاکرم برای این نعمت بزرگ.بزرگ و ارزشمند.

تا در آغوش گرفتنشان لحظه شماری میکنم. 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۵ آذر۱۳۹۳ساعت 1:12  توسط زهرا   | 

میخندند....میخندند و میخندند.با بهانه یا بی بهانه.گاهی وقتها آنقدر میخندند که شکم درد میگیرند.نگاهشان میکنم.این دو دختر کوچک را در بعد از ظهریک روز گرم تابستانی.دلم میخواهد این روزهایشان را در ذهنم جاودانه کنم.خطوط چهره اشان را قاب کنم و بر دیوار خالی زندگیم آویزان کنم .این خنده ها برای من ارزشمندترین دارایی این دنیا است.....دلم نمیخواهد به سکوت دعوتشان کنم.... دلم میخواهد همیشه بخندند.همه بچه ها بخندند.در هر کجای دنیا که باشند.... دلم تنگ میشود برای خنده های بی بهانه و از ته دل.
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۶ مرداد۱۳۹۳ساعت 1:0  توسط زهرا   | 

یک.باید بنویسم.....باید از این روزها بنویسم.این روزها که شاید در ظاهر شلوغ و به هم ریخته اند اما در درونشان یک زندگی تکامل می یابد و از میانه اش زنی از نو متولد میشود....باید بنویسم تا بخشی از روحم که با نوشتن آرام میشد دلگیر نشود و فکر نکند دوستش ندارم.من خودم را با تمام وجود دوست دارم.با تمام اشتباهات و کجرویهایم.با تمام کوتاهیها و شکستهایم.

دو.ممنونم که کودک دورنت را مراقبت کرده ای و حالا میتوانی با دخترانت مثل بچه ها بازی کنی و از ته دل با آنها بخندی و شاد باشی.ممنون که تمام کوتاهیهای مرا برای بازی با بچه ها در فرصتهای کوتاهی که داری جبران میکنی .ممنون که هنوز هم میتوانی یک کتاب طولانی را بدون سانسور و با عشق برای بچه ها بخوانی و خسته نشوی.ممنون که شبها فرشته هایمان را همانطور که آنها دوست دارند میخوابانی و نمیگذاری جدیت من بر فضای اتاقشان حاکم شود.ممنون....

سه.دوستان عزیزم مرا ببخشید که خواننده خاموش خانه هایتان شده ام.اکثرا نمیتوانم برایتان کامنت بگذارم.اینترنت ذغالی ام فرصت شاهانه همکلامی با شما را از من دریغ میکند.دوستتان دارم و اعتراف میکنم که هرگز گمان نمیکردم فضای مجازی فرصتهایی چنین ناب برایم فراهم کند.

چهار.بگذارم روحم هوایی بخورد و تنها باشد.تنهای تنها.....آنوقت شاید راهی بیابد برای رستگاری.

+ نوشته شده در  شنبه ۴ مرداد۱۳۹۳ساعت 3:35  توسط زهرا   | 

دو ساله شده ای عزیز دلم.دو سال است که عاشقانه با تو زندگی کرده ام اما ایمان دارم که از لحظه نخست زندگیم با من بوده ای و من هر لحظه تو را نفس کشیده ام.تو بهشت زندگی من هستی.

 دنیا با حضور تو برای من،پدرت و مهتاب جای قشنگتری است.

مینوی عزیزم،عشق من تولد دو سالگیت مبارک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۰ اردیبهشت۱۳۹۳ساعت 0:21  توسط زهرا   | 

ماه بانوی ما پنج ساله شد.بی صبرانه منتظر جشن تولدش است تا لباس عروس فنر دار پف پفی بپوشد و همراه دوستانش شمع پنج سالگی را بر روی کیک باربی فوت کند.آرزو میکنم همیشه دنیایش پر باشد از شادیهای اینچنینی.

برای مهتاب:ساعت ۹ صبح هفدهم فروردین که به دنیا آمدی با همه کوچکیت دنیای تازه ای برای پدرت ساختی. او عاشقانه دوستت دارد.من آرزو میکنم بتوانم تو را همانگونه که پدرت دوستت دارد دوست داشته باشم.او تو را همانگونه که هستی دوست دارد و این هنر بزرگی است که به گمانم آدمهای کمی صاحبش هستند.برای همین می تواند عاشقانه برایت کتاب بخواند.در آغوشت بگیرد و ترانه های طولانی را آرام آرام برایت بخواند تا تو بخوابی.می تواند داستانهای ساختگی اش را با چنان ذوقی تعریف کند که تو باورشان کنی .پدرت از بودن تو از حرف زدنت از صدای خنده هایت لذت میبرد.این نگاه را دوست دارم.این شیوه عاشقی را دوست دارم.کسی را همانگونه که هست دوست داشته باشی.خوشحالم که کسی تو را اینگونه دوست دارد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۹ فروردین۱۳۹۳ساعت 4:45  توسط زهرا   | 

مطالب قدیمی‌تر