تبليغاتX
در گذر ایام


در گذر ایام



 


دختر هفت ماهه  و ١٧ روزه من ، دیگر به اسباب بازیهای رنگارنگش توجهی ندارد.او حالا ترجیح میدهد به جای اسباب بازیهای نرم با چیزهائی بازی کند که سطح محکمی دارند.در این میان در ورودی خانه و دیوار در اولویت قرار دارند.اگر ساعتها کنار در ورودی بایستیم ،مهتاب مشتاق است هم چنان با دستهای کوچکش روی در بکوبد و از خوشحالی فریاد بکشد.جعبه دستمال کاغذی ، گوشی تلفن،موبایل،کنترل تلویزیون،تسبیح،بشقاب،کاسه،قاشق،میله های کنار تخت ، کتابهای مامان  و ظرف شکلات از دیگر وسایلی هستند که مهتاب خانومی را ذوق زده میکنند.کشوی میز کنار مبل که به راحتی باز و بسته میشود از علائق ویژه دخترم است.حتی اگر جلوی کشو بالش بگذارم تا آن را نبیند ،تلاش میکند بالش را کنار بزند و به کشوی دوست داشتنی اش برسد.وقتی دستش به کشو برسد میتوانم برق شادی را در چشمان زیبایش ببینم.

برای دخترم:عزیز دلم اینها را مینویسم تا روزی که  در هیاهوی زندگی به دنبال بهانه های شاد بودن بودی بدانی با بهانه های کوچک هم میتوان شاد بود وخندید .

برای خودم:این روزهای زیبا را به خاطر بسپار .این روزها با مهتاب کودکی کن و دوباره با او بزرگ شو.این روزها بیش از آنکه به فکر آموختن چیزی به این فرشته کوچک باشی بیشتر از او بیاموز . 

نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 14:20 توسط زهرا رضائی| |

این روزها مشغول باز تعریف خودم خارج از حوزه مادری و همسری هستم.می خواهم مادری کافی[1] و همسری همراه باشم.اما نمی خواهم فقط این باشم.می خواهم خودم هم باشم.خودی که از آن راضی باشم.آنگونه که میپنداشتم و به دنبالش بودم.فکر میکنم اگر این راه را نروم ،اگر به خودم اهمیت ندهم و اگر برنامه های خودم را دنبال نکنم هیچ وقت نمی توانم در حوزه مادری و همسری هم موفق باشم.

با خودم میگویم حتی اگر به هدفهای تعیین شده ام نرسم ،همان تلاش برای رسیدن به آنها مرا راضی میکند.همین که بدانم بخشی از ساعات روز را به خودم اختصاص داده ام ،حتی اگر کم باشد، مطمئن میشوم که به خودم احترام گذاشته ام و این احترام به خود آغازی است برای اینکه بتوانم به مهتاب بیاموزم به خودش احترام بگذارد و خودش را دوست داشته باشد.مطمئنم از این طریق میتوانم حس اعتماد بنفس را در او پررنگ کنم آنقدر که وقتی او را تحویل جامعه میدهم خیالم راحت باشد که میتواند روی پای خودش بایستد و مستقل و آگاهانه با زندگی روبرو شود.

باز هم با خودم میگویم اگر به خودم احترام بگذارم و زمانی هر چند کوتاه را به علائق  خودم بپردازم بهتر میتوانم با شهرود همراهی کنم.چون احساس نمیکنم در زندگی گم شده ام و از راهی که زمان مجردی انتخاب کرده بودم دور افتاده ام.دلم میخواهد همه چیز سر جای خودش باشد.شهرود ،مهتاب، من ،خانواده و...(این روزها البته در خانه ما هیچ چیز سر جای خودش نیست و همه تلاش من و شهرود برای مرتب نگه داشتن خانه در لحظه ای بر باد میرود ).

 



[1] این عبارت را ازکتاب مادر کافی نوشته جو فراست که با مقدمه دکتر محمد ولی سهامی چاپ شده گرفته ام.دکتر سهامی معتقد است مادر كامل نه تنها مادر مفيدی نيست، بلكه شايد مضر نيز باشد و آن‌چه فرزندان ـ به‌ويژه در سال‌های ابتدايی زندگی ـ به آن احتياج دارند، مادر كافی است.  مادر کافی مادری است که بدون اظطراب و با آرامش کودکش را در مراحل مختلف رشد همراهی میکند و در این میان از خودش هم غافل نمی شود.

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 14:4 توسط زهرا رضائی| |

 

 

 

 

 


احساس میکردم و میکنم که وظایف مادری ام را خوب انجام نمیدم.وقت کافی برای در کنار دخترم بودن را ندارم.وقتی هم کنارش هستم ،انگار باز هم نیستم.وقتی عزیزک من مشغول بازیه ،من توی آشپزخونه هستم از اونجا باهاش حرف میزنم ،براش شعر میخونم  اما دستش را نمیگیرم ،بغلش نمیکنم و موهاش را نوازش نمی دم.مهتاب گلی من از دور برام میخنده ،با شعرهای من همراهی میکنه و من باز هم مشغول کارهای روزمره ام.گاهی وقتها فکر میکنم هیچ کاری به اندازه دخترم مهم نیست ،اون وقت همه چیز را کنار میگذارم و بغلش میکنم.دلم میخواد اون لحظه های ناب را برای خودم جاودانه کنم...

وقتی شبها دختر کوچولوی من برای خوابیدن لجبازی میکنه و من از زور خستگی و بی خوابی از دستش کلافه میشم باز هم احساس میکنم مادر خوبی نیستم چون همه انرژیم را در طول روز مصرف کردم و برای خوابوندن دخترم حوصله ندارم و...

وقتی ساعت ٦ صبح ،عسلم را از خواب بیدار میکنم تا برای رفتن به خونه عمه آمادش کنم ، وقتی با نگاه متعجب و مهربونش به من نگاه میکنه یا گاهی اوقات هم چون خوابش را به هم زدم گریه میکنه،وقتی بغل عمه است و با لبخند قشنگش منو بدرقه میکنه،وقتی در طول روز از پشت تلفن صداش را میشنوم و باهاش حرف میزنم،وقتی ساعت ٥ بعداز ظهر میرم دنبالش ،وقتی با اشتیاق بعد از اینهمه ساعت خودش را تو بغلم میندازه و با ولع شیر میخوره حتی اگه سیر باشه بیشتر از هر وقت دیگه ای احساس میکنم مادر خوبی نیستم.فکر میکنم به خاطر خودخواهی های خودم برای این فرشته کوچولو که به من احتیاج داره وقت ندارم...

البته وقتی پست مادر نورا و گلمریم را خوندم،فهمیدم که خیلی از مادرها مثل من هستند و از مادری کردن خودشون راضی نیستند.خیلی از مادرها حسرت لحظه هائی را دارند که در کنار فرشته های کوچولوشون نیستند و خیلی از مادرها در لحظه های شلوغ زندگی ،مادر بودن را تجربه میکنند...

چه خوب که اینجا مینویسم و چه خوب که دلنوشته مادرهای دیگه را میخونم.

برای دخترم:عزیزکم ، میبینی که همه لحظه هایم از آن توست چه در کنارت باشم و چه نباشم.

نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 15:17 توسط زهرا رضائی| |

این عکس را دیشب از مهتاب گرفته ام برای خاله مریم که سفارش یک عکس داغ داغ از مهتاب را داده بود.

نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 10:36 توسط زهرا رضائی| |

این روزها زندگیم روی دور تند قرار گرفته.باید کارها را با سرعت انجام بدم ،چند تا کار را همزمان انجام بدم ،ایستاده غذا بخورم،روی لیوان چائی آب سرد بریزم و مدام کارها را برای خودم تکرار کنم تا اونها را فراموش نکنم.حالا دیگه فرصتی برای تلویزیون نگاه کردن ندارم ،فقط نیمه های شب فرصت می کنم چند صفحه کتاب بخونم،فرصت نمی کنم هر شب با مادرم تلفنی صحبت کنم،وقت زیادی برای ایستادن جلوی آئینه ندارم،خریدهامو با عجله انجام میدم و از نتیجه اونا راضی نیستم....اما از تغییر شرایط زندگیم ناراضی نیستم.حالا در کنار تمام این به ظاهر سختیها فرشته کوچکی مرا در زندگی همراهی می کند که وجودش برای من بوی مهربانی خدا را به همراه دارد،عزیزی که با آمدنش مرا واداشت انسان دیگری باشم و بیش از گذشته به جزئیات زندگی فکر کنم...

مهتاب عزیز من کم کم با شرایط جدید کنار آمده و لحظات شادی را در خانه عمه اش می گذراند.شاد بودن او برای من از هر چیزی با اهمیت تر است .دختر کوچولوی من اولین مراحل حرف زدن را طی می کند ،با صداهای مختلفی که آوایش برای من و شهرود از هر موسیقی خوشتر است با ما حرف می زند و اگر صدایش را تقلید کنیم می خندد.تلاش می کند روی زانوها و دستهایش بایستد شاید تا چند روز دیگر بتواند چهار دست و پا راه برود. منتظر رویش اولین دندانش هم هستیم، هر چند بدون دندان هم طوری غذا می خورد که انگار با دندانهایش آن را می جود.

برای دخترم:گل همیشه بهارم ،هیچ چیز در دنیا برایم از لحظه ای که دستهایت را برای رسیدن به آغوش من بلند می کنی شیرین تر نیست، برق نگاه تو در آن لحظه به هر چیز دیگری در دنیا می ارزد.   

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 14:25 توسط زهرا رضائی| |

یکی از نگرانیهایم در مورد دور بودن از مهتاب مساله خوابیدنش بود.حتی خود من هم گاهی اوقات او را به سختی می خوابانم.تنها جائی که خوابی خوش و آرام برای دختر کوچولوی من به همراه دارد آغوش   پدرش است.انگار آغوش شهرود امن ترین جا برای مهتاب است.فرشته کوچک من آماده است تا ساعتها سر بر روی شانه های پدر به صدای آوازهایش گوش دهد و ناب ترین لحظه ها را برای او ترسیم کند.حالا هم عمه مهتاب وقتی می خواهد او را بخواباند صدای ضبط شده شهرود را کنار گوش او می گذارد و دختر کوچولوی من با ترنم آوازهای بابا شهرود به خواب می رود...

می توانم در نگاه مهتاب اشتیاق بی حدش برای آغوش پدر را بخوانم .نگاههای مشتاقانه او به شهرود و آرامشی که از بودن با او می گیرد تجسم واقعی دوست داشتن است و برای من ترسیم همه زیبائیها است.

نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 9:11 توسط زهرا رضائی| |

وقتی که مهتاب خانومی

نردبوم ستاره رو برمی داره

چادر سفید تورشو سر می کنه

نازشو بیشتر می کنه

پنبه سرد ابرو پرپر می کنه

از پشت شب

از پشت دیوار سیاه

یواش یواش و تک پا میاد بالا

خوشه های طلائی خورشید خانم خوش ادا

پیش گل خنده های ماه

حقیر و بی رنگ می شه.

پی نوشت:ممنون از آشنائی که این نوشته را برایم فرستاده است.

پرستار مهتاب خانومی به خاطر مشکلی که برایش پیش آمده دیگر نمی تواند برای مراقبت از مهتاب بیاید.حالا دخترم میهمان خانه عمه اش شده و چه میهمان عزیز و دلچسبی است برای اهالی خانه.اما از اینکه مجبورم هر صبح خواب ناز فرشته ام را به هم بزنم هزار بار از او معذرت خواهی می کنم .اما نگاه گرم و دلچسبش و لبخندهای زیبایش به هنگام بیدار شدن انگار به من می گوید که همه چیز را درک می کند.وقتی او را ترک می کنم بیدار است و نگاهم می کند نگاهی که در تمام ساعتهائی که در کنارش نیستم هزار بار برایم تکرار می شود.از اینکه او را در شش ماهگی به مهد بفرستم می ترسم و از اینکه مجبورم مزاحم زندگی دیگران شوم نگرانم.اما تلاش می کنم نگرانی و اظطرابم را به مهتاب منتقل نکنم.نمی دانم چقدر موفق می شوم.

نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 13:18 توسط زهرا رضائی| |

 

 

 

 

 


دخترم مهتاب ،امروز صبح تو را به دست پرستارت سپردم و بعد از شش ماه به سر کار برگشتم. هیچ واژه ای نمی تواند بیانگر احساسم در لحظه جدائی از تو باشد .تو لحظه ای بیدار شدی و نگاهم کردی اگر برمی گشتم و نگاهت می کردم دیگر نمی توانستم ترکت کنم.پس تو را به دست مهربان پروردگار سپردم و آمدم .اما در همین چند ساعت دلم برایت تنگ شده برای نگاه مهربانت ،برای خنده هایت ،برای گرمی دستانت ،برای شیطنت هایت  و برای چشمهای زیبایت.

عزیز دلم ،دیشب خواب از چشمانم فراری بود .ساعتها با تو حرف زدم .برایت گفتم که تنها گذاشتن تو برایم از هر کاری سخت تر است اما باز نگشتن به سر کار را هم دوست ندارم چون فکر می کنم این هم بخشی از وظیفه مادری من است .مادری من تنها به نگهداری و تر وخشک کردن تو محدود نمی شود.من باید در اجتماعی که می خواهم روزی تو را به دستش بسپارم هم حضور داشته باشم .من باید در ساختن دنیای تو سهیم باشم.پس مرا ببخش که تنهایت می گذارم ،مرا ببخش که شیرین ترین لحظه های بزرگ شدنت را از دست می دهم.

فرشته کوچکم ،دلم برای در آغوش گرفتنت پر می کشد.

  

نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 6:46 توسط زهرا رضائی| |

 

 

 

 

 


آنچنان لحظه هایم به وجود نازنینش گره خورده که انگار دنیای اطرافم را فراموش کرده ام بطوری که خانه مجازی و دوستان اندک این خانه را هم یادی نکرده ام و دیرجواب تبریک های صمیمانه اشان را داده ام. اما گذر از این روزهای آغازین و خو گرفتن با وضعیت جدید ،زمان می برد؛زمانی که گاه طولانی می شود. حالا وقتی مهتاب در آغوشم به خواب می رود،وقتی چشمهایش را باز می کند و با دیدن من می خندد، وقتی به شعرهایم گوش می دهد ،وقتی با صدای بلند برایم می خندد،وقتی انگشتم را محکم در دستان کوچکش می فشارد و وقتی زمان شیر خوردن خیره نگاهم می کند مادر شدنم را باور می کنم و در هر لحظه از این لذت ،شکرگذار پروردگار هستم که مرا لایق این هدیه الهی کرده است.

حالا با گذشت چهار ماه ،دختر کوچولوی من به کودکی شاد و سرحال تبدیل شده .او کاملاً اجتماعی است ،همیشه لبخند بر لب دارد و به تمام رفتارها واکنش نشان می دهد . وقتی با او حرف می زنم یا برایش شعر می خوانم به چشم هایم نگاه می کند.آهنگ شعرهای حافظ هم به مذاقش خوش آمده است. به آوازهای پدرش به دقت گوش می دهد و اکثر اوقات با طنین همین آوازها به خواب می رود. به اسباب بازی ها و کتاب هائی که رنگ های شاد دارند به شدت علاقه دارد و با هر دو دست کوچکش تلاش می کند تا آنها را در دست بگیرد.مهتاب با این کارها تمام شادی و لذت دنیا را به من و شهرود هدیه می کند...

نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 15:6 توسط زهرا رضائی| |

 

 

 

 


مهتاب ، فرشته کوچک من و شهرود روز هفدهم فروردین قدم به دنیا گذاشت و همه دنیای ما شد. ورود او به این دنیا همزمان شد با ترسیم بهترین لحظه های زندگی من. لحظه ای که نگاه گرم شهرود مرا از آمدن فرشته کوچکمان باخبر ساخت ، لحظه ای که شهرود و مهتاب را در کنار خود می دیدیم،لحظه ای که برای اولین بار صورت ماه دخترم را بوسیدم و لحظه ای که احساس کردم خوشبخت ترین زن دنیا هستم.یک هفته از شروع زندگی سه نفره ما می گذرد و من و شهرود در این روزها آنچنان به وجود مهتاب دل بسته ایم که انگار او همیشه با ما بوده است.شیرینی حضور این فرشته کوچک در زندگی ما وصف ناپذیراست و من همه این زیبایی ها را بعد از بخشاینده مهربان مدیون مهربانی های شهرود هستم؛مردی که در تمام این روزها از هیچ کمکی برای آسایش من دریغ نکرد و هرآنچه در توان داشت به کار گرفت تا لحظه های سخت به شیرین ترین لحظات تبدیل شود. بی شک مهربانی های این مرد دریا دل بهترین تکیه گاه برای من و دخترم مهتاب خواهد بود.

 

نوشته شده در دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 10:19 توسط زهرا رضائی| |


Design By : Night Skin