تبليغاتX
Lilypie Third Birthday tickers در گذر ایام

در گذر ایام

مینوی ما روز یکشنبه ۱۰اردیبهشت ماه صحیح و سالم به دنیا امد.لحظه تولدش آنچنان شیرین و دلنشین بود که تا همیشه در خاطر من و پدرش باقی خواهد ماند.

بی شک معجزه تولد هر بار که تکرار می شود روح و جان آدمی را تازگی می بخشد. هر دوی ما از اینکه یکبار دیگر فرصت دیدن این معجزه را داشتیم بی نهایت خوشحال شدیم.

خداوند را شاکرم به خاطر تمامی لحظات زیبایی که با حضور این هدیه بهشتی به زندگیم بخشید و تلاش می کنم لایق هدیه اش باشم.

تا به شرایط جدید عادت کنم و فرصتی پیدا کنم برای خلوت های خودم به زمان نیاز دارم. حضور کمرنگم در این خانه به همین دلیل است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 15:38  توسط زهرا   | 

لحظه دیدار نزدیک است

باز میلرزد دلم دستم

پینوشت:به دعاهای گرمتان نیازمندم دوستان عزیز.

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1391ساعت 22:35  توسط زهرا   | 

بانوی بهاری خانه ما سه ساله شد.سه سال است خانه امان با صدای خنده ها و گریه هایش زندگی کرده است.من و پدرش هر لحظه شکر گذار بودنش هستیم و برایش سلامتی و شادی و روشنایی آرزو میکنیم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 17:36  توسط زهرا   | 

نخستین لحظه های بهارم اگرچه با اشک و بغض آغاز شد اما گرمای بهار را در دلم حس میکردم که پس از زمستانی به غایت سخت و سرد از راه رسیده بود.زمستانی که گمان میکردم پایانی نخواهد داشت اما معجزه بهار توانست کمر سردی اش را بشکند.زمستانی که هر روز و شبش برای من با ترسیم نگاههای بغض آلود آیناز و تنهایی بی انتهای خواهرم گذشت. بوی بهار که آمد و شوق زندگی در رگهای دخترک جاری شد دانستم چشمه زندگی همواره میجوشد.شور و شوق کودکانه آیناز برای خرید عید و لباسهای نو  در دلم بذر امید را کاشت و دلخوشم کرد که خواهرم دوباره خواهد خندید و دوباره زندگی خواهد کرد چون دخترش سرشار از حس زندگی است.در لحظه تحویل سال اولین دعایم شادی و امید برای آیناز بود و شهامت زندگی دوباره برای مادرش.

و پس از آن آرزوی سلامتی برای عزیزانم و سپاس به خاطر اینکه یک سال دیگر میتوانستم در کنار همسر و دخترم شاهد تحویل سال نو باشم.

و باز هم سپاس به خاطر وجود فرشته کوچکی که دعوتش کرده ایم تا در گذر از جاده زندگی ما را همراهی کند.فرشته ای که مینو نام گرفته تا بوی بهشت را همراه خود برایمان بیاورد.من و شهرود و مهتاب چشم به راهش هستیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 10:36  توسط زهرا   | 

 

bjy3aum1ynh02ki3k7xn.jpgo03marvpnfqb7ceq25pc.jpg

هواپیما ، عروس و داماد ، (زمستان ۱۳۹۰).

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 14:13  توسط زهرا   | 

مدتها است از مهتاب زندگی ام چیزی ننوشته ام .کوتاهی در نوشتن اما دلیل غفلتم از او نیست. روزهایم شلوغ و پر مسئله شده اند.اتفاقا این روزها مادر و دختر همراهی هستیم.او مرا در خستگیها و دلتنگیها همراهی میکند و من او را در اشتیاق بی پایانش برای بازی و خواندن کتاب.در حادثه تلخی که پشت سر گذاشتیم حس کردم قدرت درک شرایط را دارد.از همان لحظه اول که خبر را شنیدم و زانوهایم سست شد و بر زمین نشستم دخترک حال مرا درک میکرد و سعی در دلداریم داشت.میگفت من میرم پیش عمه میمونم تو برو پیش آیناز.چند روز اول پیش عمه اش ماند و بهانه گیری نکرد.پس از آنهم هر وقت برایش میگفتم که ناراحتم و میخواهم کمی استراحت کنم خلوتم را بر هم نمیزد.آرام و بی صدا بازی می کرد و کمتر به سراغم می آمد.روزهای اول که گذشت و کنترلم بر اوضاع بیشتر شد دوباره بازیهای دو نفره امان شروع شد.برق شادی را در چشمهایش میدیدم.باید اینجا بنویسم تا خودش هم بداند حضورش برای تسکین قلب و روح من معجزه میکند. این را هم بنویسم که با تمام همراهیهای دخترک، دو بار تحت تاثیر شرایط و فشارهای عصبی برخورد تندی با او داشتم که هنوز نتوانسته ام فراموشش کنم.در آن لحظات بهت زده مرا نگاه میکرد .این مسئله به من ثابت کرد به آن اندازه که گمان میکردم قوی نیستم ؛چون مغلوب شرایط شدم.پس باید پشتوانه ام را برای شرایط سخت پربارتر کنم.آدمی از فردای خودش خبر ندارد.    

و اما این روزهایش:دخترک خانه ما به سه سالگی نزدیک می شود و مثل همه کودکان دنیایی دارد خاص خودش.او این روزها افسون شعر و موسیقی و رقص و آواز و کتاب است.می تواند با همین پشتوانه خودش را سرگرم کند و حتی ما را.هر آنچه شعر میداند را با آواز میخواند و هیچ وقت شعر کم نمی آورد چون در لحظه شعری می  سراید و همراه آن حرکات موزونی انجام میدهد که تنها باید ببینی تا شیرینی اش را درک کنی.آهنگهای خانم سالم را بسیار دوست دارد.همچنین کلاس موسیقی مادر و کودک که در موسسه ودا می رویم.بماند که خود من هم عاشق این کلاس نیم ساعته هستم و برایم کلی انرژی مثبت به همراه دارد.کنسرت هفته پیش بچه های ایران زمین را هم رفتیم.برای مهتاب این کنسرت با حضور آیناز و دوستانش خاطره به یادماندنی شد.

دیگر ویژگی این روزهایش این است که می تواند با چند وسیله ساده مثل روسری ، چند ظرف یا تعدادی لگو برای خودش بازی جدید درست کند. رابطه خوبی با عروسکهایش دارد و نقش مادری را برایشان خوب ایفا می کند.داستان سرای خوبی هم هست.همه داستانهایی را که میداند ترکیب میکند و داستان تازه ای میسازد .برای خودش نامهای متفاوتی انتخاب میکند.پری،پری ماه،روشنک،رستم،صورتی،دلبر،شهرزاد نامهایی هستند که در خاطرم مانده و هر بار دخترک خواسته به آن نام صدایش بزنیم.روی برخوردهای فیزیکی خیلی حساس است.خدا نکند یکی از دوستان مهد کودک به او دست زده باشند؛ تا چند روز حرفش این است که فلانی مرا اذیت کرده و من ناراحت شدم.او اجازه نداشته و نباید مرا اذیت میکرد و ....حساسیتش روی وسایلش کمتر شده اما به طور کامل از بین نرفته.بهتر از قبل با بچه های دیگر بازی میکند.بازیگوشی و شیطنت این روزهایش هم کاملا مشهود است.بهانه گیری و گریه های بی مورد هم به گمانم بخشی از ویژگیهای سنی اش باشد .در چنین مواقعی برای آرام شدنش فقط باید کمی حوصله به خرج بدهیم و خونسرد باشیم.وقتی هم حرفی بر خلاف میلش از ما می شنود  با حالت قهر به اتاقش پناه میبرد و چندین بار با صدای بلند اعلام میکند که با ما قهر کرده و حاضر نیست حرفهایمان را بشنود.اما وقتی می بیند ما از حرفمان کوتاه نمی آییم نرم نرمک راضی می شود .در کل برای فهماندن منظورمان به او مشکل چندانی نداریم(اگر چشم نخورد).

نقاشی را هم بسیار دوست دارد.گاه مقوا یا پارچه ای بزرگ کف آشپزخانه پهن میکنیم و دخترک ساعتی با بازی رنگها مشغول می شود.اکثر اوقات هم روی کاغذهایی که به دیوار اتاقش چسبانده ام هنرآفرینی میکند.زمانهایی هم که وقت و حوصله داشته باشم اجازه دارد با رنگ انگشتی روی دیوارها و دست و صورتش نقاشی بکشد.در این میان مرا  هم بی نصیب نمیگذارد.

عاشق موی بلند است و می گوید :باید به موهام آب بدم ،نور خورشید بهش بتابه تا بلند بشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 14:39  توسط زهرا   | 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم

أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ ﴿١﴾ وَوَضَعْنَا عَنْکَ وِزْرَکَ ﴿٢﴾ الَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ ﴿٣﴾ وَرَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ ﴿٤﴾ فَإِنَّ مَعَ

الْعُسْرِ یُسْرًا ﴿٥﴾ إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا ﴿٦﴾ فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ ﴿٧﴾ وَإِلَى رَبِّکَ فَارْغَبْ ﴿٨﴾

به نام خداوند بخشنده بخشايشگر

و بار سنگين تو را از تو برنداشتيم؟ ( 1 ) همان باري که سخت بر پشت تو سنگيني ميکرد! ( 2 ) و آوازه تو را بلند ساختيم! ( 3 ) به يقين با (هر) سختي آساني است! ( 4 ) (آري) مسلما با (هر) سختي آساني است، ( 5 ) پس هنگامي که از کار مهمي فارغ ميشوي به مهم ديگري پرداز، ( 6 ) و به سوي پروردگارت توجه کن.

قدرت اعجاب انگیزی در این کلمات نهفته است . قلب و روحم با این اعجاز آرام می شود.

پی نوشت ۱:فخری عزیزم پستی نوشته با عنوان خلق الانسان فی کبد...خواندنش را هزار فایده است.آرزو میکنم روزی آیناز این نوشته را بخواند.

پی نوشت ۲:از همدردیهایتان ممنونم.ایمان دارم انرژی حاصل از دعاهایتان در کائنات به گردش در می آید و در نهایت به قلب آیناز و مادرش خواهد رسید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1390ساعت 14:14  توسط زهرا   | 

نقشه یک تولد سه نفره را کشیده بود.گمان میکرد یک شالگردن گرم هدیه خوبی برای پدرش خواهدبود.منتظر بود تا با بازگشت پدر از ماموریت نقشه اش را عملی کند.اما از بازی بی رحم روزگار خبر نداشت.خبر نداشت رویای کودکانه اش تلخترین تعبیر را خواهد داشت.خداوند چنین خواست که آیناز خواهرزاده هفت ساله من روز هفت دی ماه ، همزمان با سی و پنجمین سال تولد پدرش دست در دست مادر به زیارت مزار پدر برود. 

نمیدانم آن لحظه بر قلب کوچکش چه گذشت اما برای من دردناکترین لحظه عمرم بود.حتی دردناکتر از لحظه ای که خبر شهادت پدر را به او دادیم و من دیدم چگونه گل لبخند روی لبانش پر پر شد .خواسته بود تنها همراه مادرش به زیارت پدر برود و من از دور شاهد هق هق گریه ها و تکان خوردن شانه هایش بودم.با هر تکان شانه های کوچکش سر بر دیوار قبرستان میکوفتم و از خداوند برایش صبر میطلبیدم.با خود میگفتم خداوند روی این شانه های کوچک چه دیده که چنین بار سنگینی را روی آن قرار داده.بار سنگین مرگ پدر.پدری که به معنی واقعی کلمه شیفته تنها دخترش بود و آیناز همه همه همه زندگیش بود.ایمان داشتم آن لحظه پدر آیناز را در آغوش گرفته.صدایش را میشنیدم که از آیناز میخواست آرام باشد....خدای من...خدای من فقط تو میدانی آن لحظات بر ما ناظرین این صحنه چه گذشت و روزهای قبل و بعد از آن.

خدایا تنها تو میدانی چقدر برای من سخت بود رساندن  خبر پرواز ابدی پدر آینازبه سایر اعضا خانواده.تنها تو میدانی شب سوم دی ماه بر من و خانواده ام چگونه گذشت.شبی سنگین و بی پایان که با سرآمدنش باید به خواهرم خبر میدادیم آخرین پرواز همسرش را بازگشتی نیست.من از زیر بار این مسئولیت شانه خالی کردم چون در خود توانش را نمیدیدم.گمان میکردم شانه های یک مرد توان تحمل این مسئولیت را خواهد داشت اما دیدم که چگونه برادرم بعد از رساندن این خبر در خود فرو ریخت.دانستم سنگینی این خبر فراتر از توان انسانی است. از آن روز همه اعضا خانواده من لحظات سختی را پشت سر گذاشته اند.آنچنان سخت که بازگوئیش برای من سخت و دشوار است.درتمام این روزها شاهد عزاداریها و بی تابیهای آیناز بوده ایم.گاه همراهیش کرده ایم و گاه در مقابل غم و اندوهش زانو زده ایم .به راستی همراهی با یک کودک داغدار سختترین کار دنیا است.در تحمل این شرایط سخت تنها و تنها به رحمت خداوند دل بسته ایم و دیگر هیچ.وقتی پدربزرگ و مادربزرگ آیناز که پسرشان را نه اینکه تنها دوست داشته باشند بلکه او را میپرستیدند می گویند او امانت الهی بوده و در این لحظه خداوند اراده کرده امانتش را از ما پس بگیرد ،به یاد میآوریم که باید خارج از دایره مصیبت بایستیم و تابش نور رحمتش را به نظاره بنشینیم.  

پی نوشت ١:همسر خواهرم روز دوم دی ماه به خاطر سقوط بالگرد در حین انجام ماموریت از قفس تنگ دنیا رهید و آخرین پروازش را ثبت کرد.

پی نوشت ٢:دوستان عزیزم مرا ببخشید که در این مدت نتوانستم پاسخ تک تک کامنتهای مهرآمیزتان را بدهم.از اینکه جویای حال من بودید بی نهایت ممنونم.

پی نوشت ٣:دعا کنید قلب زخم خورده پدرم تاب این داغ بزرگ را داشته باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 دی1390ساعت 9:31  توسط زهرا   | 

حال پدرم به لطف خدا و دعای دوستان بهتر است. برگشته است به خانه یعنی عزیزترین مکان در دنیا برای او.همان خانه قدیمی با اتاقهای کوچک و اهالی پرمهرش برایش بهشت روی زمین است.به گمانم دکترش هم میدانست داروی این پیر خسته بیش از هر چیز مهر خانواده است.ایمان دارم حضور پروانه هائی که هر لحظه بر گردش می چرخند برای زخمهای تنش التیام بهتری است.

 میخواستم چند روزی بیشتر کنارش بمانم اما واقعیت این است که مهتاب تاب دوری از پدرش را ندارد.وابستگی اش به او این روزها بیشتر شده.شبها با داستانهای پدر میخوابد.کنار او و دست بر گردنش.تا وقتی بخوابد صورتش را غرق بوسه میکند و هزار بار میگوید دوستت دارم.نیمه های شب اگر بیدار شود پدرش را صدا میزند.میخواهد همیشه و همه جا با او باشد.با این اوصاف ماندنمان بدون پدر مهتاب میسر نبود.میترسیدم بی تابیهای دخترک آرامش پدرم را به هم بریزد.ترجیح دادم بار دیگر هر سه با هم به دیدنش برویم.

با خودم گفتم حالا که اینجا دفتر خاطرات مهتاب است از رابطه او و پدرش اینجا بیشتر بنویسم تا برایش به یادگار بماند .

دخترک دو سال و هشت ماهه ما هر روز چندین بار با پدرش عروسی میکند.او را داماد جان خطاب میکند. اگر پدرش برای بردن آشغالها چند دقیقه ای خانه را ترک کند وقتی برگردد مهتاب می گوید داماد جان کجا بودی دلم برات تنگ شده بود.دوستت دارم.میخوام بغلم کنی و...رستم می شود و پدرش نقش اسب رستم را بازی میکند.کمی که اسب سواری کرد پیاده می شود تا اسبش علف بخورد و استراحت کند.با هم نقاشی می کشند .فقط با موضوع عروس و داماد.لگو بازی می کنند.کشتی و فوتبال هم از ورزشهای مورد علاقه اشان است.هنوز هم با پدرش به حمام می رود.آنجا هم بازیهای مخصوصی دارند و همبازیهای مخصوصی به نام خانواده شرک.به خاطر علاقه خاص مهتاب به شخصیت شرک شامپوهایش همه به شکل این غول سبز هستند.اولین کار درحمام تعریف همه ماجراهای آن روز برای شرکها است.کف بازی و آواز خوانی هم که جای خود دارد.من هم باید حوله بدست پشت حمام بنشینم تا کی دخترک راضی شود و در را باز کند.پدر، آرایشگر مخصوص دخترک هم هست.بعد از هر حمام مهتاب جلوی آیینه می نشیند و آرایشگر موهایش را با دقت سشوار می کشد و شانه میزند و از زیبایی گیسوان دخترش خطابه ها می گوید.بعد هم ماه بانو با هزار ناز و عشوه از اتاق بیرون می آید و موهایش را به من نشان می دهد که چه زیبا شده.دخترم صدای پدرش را بسیار می پسندد.میخواهد که با هم آواز بخوانند.آهنگهای مورد علاقه پدرش را دوست دارد.کتاب خوانیهای پدر برایش حکم دیگری دارد.دیدن عکسها و فیلمهای مهتاب از بدو تولد تا حالا هم یکی دیگر از علائق مشترک پدر و دختر است.

مشخص است که این رابطه همیشه هم مسالمت آمیز نیست.مهتاب میخواهد پدر همه وقت خود در خانه را به او اختصاص دهد اما پدر کارهائی دارد که باید در خانه انجام دهد.یا گاهی اوقات میخواهد با خیال راحت یک مسابقه فوتبال نگاه کند بدون آنکه دخترش هزار بار او را به اتاقش و بازی دعوت کند آنهم با اصرار که گاه با گریه همراه می شود.در چنین مواقعی من باید از حق پدر برای داشتن وقتی برای خود حرف بزنم و با هزار ترفند دخترک را راضی کنم تا دست از سر پدر بردارد.هیچوقت رضایت کامل نمیدهد.به اجبار پدر را رها میکند و گاهی اوقات با او قهر میکند و می گوید دیگه بابای من نباش.منو دوست نداشته باش و به اتاقش پناه میبرد.البته که با اولین اشاره پدر آشتی میکند و می گوید: من تو را میخوام.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1390ساعت 14:35  توسط زهرا   | 

این چند روز گذشته روحم را با خود همراه نداشتم.روحم کیلومترها آنطرفتر همراه پدرم بود.در اتاق عمل، در اتاق آی سیو و همراه قلب مهربانش که میدانم تنها به عشق خانواده اش همه دردها را تحمل کرد.تپشهای قلبش را میدیدم.افکارش را در اولین لحظات به هوش آمدن بعد از عمل میخواندم.میدانستم در آن لحظه به چه فکر میکند.به مادرم،به ما، به همه فرزندانش.میدانستم دلتنگ بچه ها است.میدانستم نگران آنهایی است که پشت در به انتظارش نشسته اند.این روزها لحظه ای چهره آرام و صبورش از ذهنم دور نمی شود.هیچ چیز قلبم را آرام نمیکند.نه گریه ،نه دعا و نه خبر گرفتنهای لحظه به لحظه.تا نبینمش و دستم را دور گردنش حلقه نکنم و صدای نفسهایش را نشنوم دلم آرام نمیگیرد.باید بروم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1390ساعت 9:12  توسط زهرا   |