تبليغاتX
در گذر ایام

احساس میکردم و میکنم که وظایف مادری ام را خوب انجام نمیدم.وقت کافی برای در کنار دخترم بودن را ندارم.وقتی هم کنارش هستم ،انگار باز هم نیستم.وقتی عزیزک من مشغول بازیه ،من توی آشپزخونه هستم از اونجا باهاش حرف میزنم ،براش شعر میخونم  اما دستش را نمیگیرم ،بغلش نمیکنم و موهاش را نوازش نمی دم.مهتاب گلی من از دور برام میخنده ،با شعرهای من همراهی میکنه و من باز هم مشغول کارهای روزمره ام.گاهی وقتها فکر میکنم هیچ کاری به اندازه دخترم مهم نیست ،اون وقت همه چیز را کنار میگذارم و بغلش میکنم.دلم میخواد اون لحظه های ناب را برای خودم جاودانه کنم...

وقتی شبها دختر کوچولوی من برای خوابیدن لجبازی میکنه و من از زور خستگی و بی خوابی از دستش کلافه میشم باز هم احساس میکنم مادر خوبی نیستم چون همه انرژیم را در طول روز مصرف کردم و برای خوابوندن دخترم حوصله ندارم و...

وقتی ساعت ٦ صبح ،عسلم را از خواب بیدار میکنم تا برای رفتن به خونه عمه آمادش کنم ، وقتی با نگاه متعجب و مهربونش به من نگاه میکنه یا گاهی اوقات هم چون خوابش را به هم زدم گریه میکنه،وقتی بغل عمه است و با لبخند قشنگش منو بدرقه میکنه،وقتی در طول روز از پشت تلفن صداش را میشنوم و باهاش حرف میزنم،وقتی ساعت ٥ بعداز ظهر میرم دنبالش ،وقتی با اشتیاق بعد از اینهمه ساعت خودش را تو بغلم میندازه و با ولع شیر میخوره حتی اگه سیر باشه بیشتر از هر وقت دیگه ای احساس میکنم مادر خوبی نیستم.فکر میکنم به خاطر خودخواهی های خودم برای این فرشته کوچولو که به من احتیاج داره وقت ندارم...

البته وقتی پست مادر نورا و گلمریم را خوندم،فهمیدم که خیلی از مادرها مثل من هستند و از مادری کردن خودشون راضی نیستند.خیلی از مادرها حسرت لحظه هائی را دارند که در کنار فرشته های کوچولوشون نیستند و خیلی از مادرها در لحظه های شلوغ زندگی ،مادر بودن را تجربه میکنند...

چه خوب که اینجا مینویسم و چه خوب که دلنوشته مادرهای دیگه را میخونم.

برای دخترم:عزیزکم ، میبینی که همه لحظه هایم از آن توست چه در کنارت باشم و چه نباشم.

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 15:17 توسط زهرا رضائی |

این عکس را دیشب از مهتاب گرفته ام برای خاله مریم که سفارش یک عکس داغ داغ از مهتاب را داده بود.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:36 توسط زهرا رضائی |

این روزها زندگیم روی دور تند قرار گرفته.باید کارها را با سرعت انجام بدم ،چند تا کار را همزمان انجام بدم ،ایستاده غذا بخورم،روی لیوان چائی آب سرد بریزم و مدام کارها را برای خودم تکرار کنم تا اونها را فراموش نکنم.حالا دیگه فرصتی برای تلویزیون نگاه کردن ندارم ،فقط نیمه های شب فرصت می کنم چند صفحه کتاب بخونم،فرصت نمی کنم هر شب با مادرم تلفنی صحبت کنم،وقت زیادی برای ایستادن جلوی آئینه ندارم،خریدهامو با عجله انجام میدم و از نتیجه اونا راضی نیستم....اما از تغییر شرایط زندگیم ناراضی نیستم.حالا در کنار تمام این به ظاهر سختیها فرشته کوچکی مرا در زندگی همراهی می کند که وجودش برای من بوی مهربانی خدا را به همراه دارد،عزیزی که با آمدنش مرا واداشت انسان دیگری باشم و بیش از گذشته به جزئیات زندگی فکر کنم...

مهتاب عزیز من کم کم با شرایط جدید کنار آمده و لحظات شادی را در خانه عمه اش می گذراند.شاد بودن او برای من از هر چیزی با اهمیت تر است .دختر کوچولوی من اولین مراحل حرف زدن را طی می کند ،با صداهای مختلفی که آوایش برای من و شهرود از هر موسیقی خوشتر است با ما حرف می زند و اگر صدایش را تقلید کنیم می خندد.تلاش می کند روی زانوها و دستهایش بایستد شاید تا چند روز دیگر بتواند چهار دست و پا راه برود. منتظر رویش اولین دندانش هم هستیم، هر چند بدون دندان هم طوری غذا می خورد که انگار با دندانهایش آن را می جود.

برای دخترم:گل همیشه بهارم ،هیچ چیز در دنیا برایم از لحظه ای که دستهایت را برای رسیدن به آغوش من بلند می کنی شیرین تر نیست، برق نگاه تو در آن لحظه به هر چیز دیگری در دنیا می ارزد.   

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 14:25 توسط زهرا رضائی |

یکی از نگرانیهایم در مورد دور بودن از مهتاب مساله خوابیدنش بود.حتی خود من هم گاهی اوقات او را به سختی می خوابانم.تنها جائی که خوابی خوش و آرام برای دختر کوچولوی من به همراه دارد آغوش   پدرش است.انگار آغوش شهرود امن ترین جا برای مهتاب است.فرشته کوچک من آماده است تا ساعتها سر بر روی شانه های پدر به صدای آوازهایش گوش دهد و ناب ترین لحظه ها را برای او ترسیم کند.حالا هم عمه مهتاب وقتی می خواهد او را بخواباند صدای ضبط شده شهرود را کنار گوش او می گذارد و دختر کوچولوی من با ترنم آوازهای بابا شهرود به خواب می رود...

می توانم در نگاه مهتاب اشتیاق بی حدش برای آغوش پدر را بخوانم .نگاههای مشتاقانه او به شهرود و آرامشی که از بودن با او می گیرد تجسم واقعی دوست داشتن است و برای من ترسیم همه زیبائیها است.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 9:11 توسط زهرا رضائی |

وقتی که مهتاب خانومی

نردبوم ستاره رو برمی داره

چادر سفید تورشو سر می کنه

نازشو بیشتر می کنه

پنبه سرد ابرو پرپر می کنه

از پشت شب

از پشت دیوار سیاه

یواش یواش و تک پا میاد بالا

خوشه های طلائی خورشید خانم خوش ادا

پیش گل خنده های ماه

حقیر و بی رنگ می شه.

پی نوشت:ممنون از آشنائی که این نوشته را برایم فرستاده است.

پرستار مهتاب خانومی به خاطر مشکلی که برایش پیش آمده دیگر نمی تواند برای مراقبت از مهتاب بیاید.حالا دخترم میهمان خانه عمه اش شده و چه میهمان عزیز و دلچسبی است برای اهالی خانه.اما از اینکه مجبورم هر صبح خواب ناز فرشته ام را به هم بزنم هزار بار از او معذرت خواهی می کنم .اما نگاه گرم و دلچسبش و لبخندهای زیبایش به هنگام بیدار شدن انگار به من می گوید که همه چیز را درک می کند.وقتی او را ترک می کنم بیدار است و نگاهم می کند نگاهی که در تمام ساعتهائی که در کنارش نیستم هزار بار برایم تکرار می شود.از اینکه او را در شش ماهگی به مهد بفرستم می ترسم و از اینکه مجبورم مزاحم زندگی دیگران شوم نگرانم.اما تلاش می کنم نگرانی و اظطرابم را به مهتاب منتقل نکنم.نمی دانم چقدر موفق می شوم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:18 توسط زهرا رضائی |

دخترم مهتاب ،امروز صبح تو را به دست پرستارت سپردم و بعد از شش ماه به سر کار برگشتم. هیچ واژه ای نمی تواند بیانگر احساسم در لحظه جدائی از تو باشد .تو لحظه ای بیدار شدی و نگاهم کردی اگر برمی گشتم و نگاهت می کردم دیگر نمی توانستم ترکت کنم.پس تو را به دست مهربان پروردگار سپردم و آمدم .اما در همین چند ساعت دلم برایت تنگ شده برای نگاه مهربانت ،برای خنده هایت ،برای گرمی دستانت ،برای شیطنت هایت  و برای چشمهای زیبایت.

عزیز دلم ،دیشب خواب از چشمانم فراری بود .ساعتها با تو حرف زدم .برایت گفتم که تنها گذاشتن تو برایم از هر کاری سخت تر است اما باز نگشتن به سر کار را هم دوست ندارم چون فکر می کنم این هم بخشی از وظیفه مادری من است .مادری من تنها به نگهداری و تر وخشک کردن تو محدود نمی شود.من باید در اجتماعی که می خواهم روزی تو را به دستش بسپارم هم حضور داشته باشم .من باید در ساختن دنیای تو سهیم باشم.پس مرا ببخش که تنهایت می گذارم ،مرا ببخش که شیرین ترین لحظه های بزرگ شدنت را از دست می دهم.

فرشته کوچکم ،دلم برای در آغوش گرفتنت پر می کشد.

  

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 6:46 توسط زهرا رضائی |

آنچنان لحظه هایم به وجود نازنینش گره خورده که انگار دنیای اطرافم را فراموش کرده ام بطوری که خانه مجازی و دوستان اندک این خانه را هم یادی نکرده ام و دیرجواب تبریک های صمیمانه اشان را داده ام. اما گذر از این روزهای آغازین و خو گرفتن با وضعیت جدید ،زمان می برد؛زمانی که گاه طولانی می شود. حالا وقتی مهتاب در آغوشم به خواب می رود،وقتی چشمهایش را باز می کند و با دیدن من می خندد، وقتی به شعرهایم گوش می دهد ،وقتی با صدای بلند برایم می خندد،وقتی انگشتم را محکم در دستان کوچکش می فشارد و وقتی زمان شیر خوردن خیره نگاهم می کند مادر شدنم را باور می کنم و در هر لحظه از این لذت ،شکرگذار پروردگار هستم که مرا لایق این هدیه الهی کرده است.

حالا با گذشت چهار ماه ،دختر کوچولوی من به کودکی شاد و سرحال تبدیل شده .او کاملاً اجتماعی است ،همیشه لبخند بر لب دارد و به تمام رفتارها واکنش نشان می دهد . وقتی با او حرف می زنم یا برایش شعر می خوانم به چشم هایم نگاه می کند.آهنگ شعرهای حافظ هم به مذاقش خوش آمده است. به آوازهای پدرش به دقت گوش می دهد و اکثر اوقات با طنین همین آوازها به خواب می رود. به اسباب بازی ها و کتاب هائی که رنگ های شاد دارند به شدت علاقه دارد و با هر دو دست کوچکش تلاش می کند تا آنها را در دست بگیرد.مهتاب با این کارها تمام شادی و لذت دنیا را به من و شهرود هدیه می کند...

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 15:6 توسط زهرا رضائی |

مهتاب ، فرشته کوچک من و شهرود روز هفدهم فروردین قدم به دنیا گذاشت و همه دنیای ما شد. ورود او به این دنیا همزمان شد با ترسیم بهترین لحظه های زندگی من. لحظه ای که نگاه گرم شهرود مرا از آمدن فرشته کوچکمان باخبر ساخت ، لحظه ای که شهرود و مهتاب را در کنار خود می دیدیم،لحظه ای که برای اولین بار صورت ماه دخترم را بوسیدم و لحظه ای که احساس کردم خوشبخت ترین زن دنیا هستم.یک هفته از شروع زندگی سه نفره ما می گذرد و من و شهرود در این روزها آنچنان به وجود مهتاب دل بسته ایم که انگار او همیشه با ما بوده است.شیرینی حضور این فرشته کوچک در زندگی ما وصف ناپذیراست و من همه این زیبایی ها را بعد از بخشاینده مهربان مدیون مهربانی های شهرود هستم؛مردی که در تمام این روزها از هیچ کمکی برای آسایش من دریغ نکرد و هرآنچه در توان داشت به کار گرفت تا لحظه های سخت به شیرین ترین لحظات تبدیل شود. بی شک مهربانی های این مرد دریا دل بهترین تکیه گاه برای من و دخترم مهتاب خواهد بود.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 10:19 توسط زهرا رضائی |

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...

خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛

ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ ...

شعر از: فریدون مشیری

پی نوشت:آمدن بهار را به همه دوستان نازنین نادیده ای که به خانه من سر می زنند تبریک می گویم و سالی سرشار از شادی و سلامتی برایشان آرزومندم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 13:46 توسط زهرا رضائی |

روزهای پایانی سال به کندی می گذرد و من با کوهی از کارهای انجام نداده همچنان نگرانم. این روزها بیش از گذشته دوری از خانواده و دست تنها بودن را با تمام وجود حس می کنم.هر چند شهرود تمام تلاش خود را می کند تا من نگران چیزی نباشم اما واقعیت این است که او هم دست تنها است...در این روزها خیلی دلم می خواست وقتی خسته و بی رمق به خانه می رسیدیم آشنائی زنگ خانه را به صدا در می آورد و ما را میهمان غذائی گرم می کرد .اما به جای همه آن آشناها شهرود هر روز مرا میهمان مهربانیهایش می کرد و صبورانه خستگیهایش را برای آرامش من و دخترمان نادیده می گرفت.اگر چه بخشی از این فداکاریها حاصل مسئولیت پدرانه اش است اما بخش بزرگی از آن نتیجه دل دریائی و مهربانی است که  بی دریغ مهر می ورزد.می خواهم بداند که محبتهای بی دریغش  تنها تکیه گاه  امن من در این دنیا است....در تمام این روزها که میزبان فرشته ای خدائی بودم تلاش کردم نگاه مثبتی به زندگی داشته باشم و آرامش لحظه های او را بر هم نزنم آنجا که در این کار موفق بودم شهرود همراهیم می کرد و آنجا که اسیر چنگال اظطراب و تشویش بودم خودم بودم که فراموش می کردم وجود انسانی دیگر به من گره خورده است....آرامشی که مرد مهربان زندگیم هر روز و هر لحظه به من هدیه می دهد ارزشمند تر از آن است که به زبان و نوشته درآید اما می نویسم تا در گذر ایام یادم نرود که او در سخت ترین و تنهاترین لحظه ها مرا همراهی کرد و بی دریغ مهر ورزید...

برای دخترم:روزهای انتظارمان کم کم به سر می آید و تو به همراه شکوفائی دوباره زمین قدم به این دنیا می گذاری.می دانم که تو هم برای اولین دیدار بی تابی و می خواهی زودتر چهره آنهائی که در این ماهها تنها صدایشان را می شنیدی  ببینی.من و پدرت می خواهیم بدانی که ما بی صبرانه منتظر لحظه به دنیا آمدنت هستیم.می خواهیم بدانی بیش از هر چیز و هر کس دیگری برایمان عزیزی و برای آرامش تو هر آنچه در توان داریم به کار خواهیم بست. می خواهیم بدانی  خود را آماده کرده ایم تا برایت مادری و پدری کنیم تا زمانی که هستیم و آرزومندیم بتوانیم تو را در رسیدن به نهایت خودت یاری کنیم.می خواهیم بدانی همه چیز این دنیا ایده آل نیست و در کنار زیبائیها و روشنیها ، زشتیها و تاریکیها هم به وفور در آن یافت می شود اما مهم این است که تو چگونه به دنیا نگاه می کنی و همه تلاش ما این است که تنها نگاه تو به زندگی را جهت بدهیم مابقی بر عهده تو است که از آن لذت ببری و شاد زندگی کنی. 

بسیار دوستت داریم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 15:32 توسط زهرا رضائی |