Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie First Birthday tickers در گذر ایام

در گذر ایام

وقتی از نوشتن فاصله میگیری نوشتن هم از تو فاصله میگیرد.بیشتر دوست دارم بخوانم تا بنویسم.اما امشب خودم را مجبور کردم تا کمی از بچه ها بنویسم .

اول از ماه بانوی خانه امان بنویسم که عشقش به نقاشی و کاردستی تمامی ندارد.خوشحالم از این بابت.هر چند برای این عشق بهایی هم باید بپردازیم..خرده کاغذ,چسب،قیچی،مقوا و رنگ بخش لاینفک زندگی ماست .تقریبا هر چیزی که میخواهم دور بیندازم مثل جعبه دستمال اول تبدیل به یک کاردستی می شود .همیشه برای ما و دوستانش هدایایی درست میکند و با عشق تقدیم میکند.دوستی و محبتش عمیق است و زود دل میبندد.در دوری از کسانی که دوستشان دارد کم طاقت است.پشت کار خوبی در کارهایش دارد و در تمام فعالیتهایش موفق ظاهر میشود.بازیهای گروهی که با حرکت همراه باشد را بیشتر دوست دارد.عاشق دویدن است.گاهی فکر میکنم به جای شنا ،دوندگی را ادامه دهد.با لذت غذا میخورد.خوش بین است.نکات مثبت را از دل زندگی با مهارت بیرون میکشد.وجودش سراسر عشق است.

و اما مینو....

مینو برای من یک دنیا است.دنیایی متفاوت که هر لحظه باید کشفش کنی.دختری به تمام معنا مستقل.جز در موارد کاملا استثنایی اجازه نمی دهد برای انجام کارها کمکش کنیم.به هیچ عنوان نمی پذیرد که بچه است و دختر کوچک خانواده.به همه اعلام میکند که بچه نیست و دختر خانم است.با غریبه ها با احتیاط رابطه برقرار میکند.کمتر کسی می تواند لذت بوسیدنش را بچشد.با صدای بلند اعتراضش را بیان میکند.اشتباهاتش را ماهرانه توجیه میکند آنچنانکه نمیدانی این دختر خانم مو فرفری را بچلانی یا به خاطر اشتباهش تنبیه کنی.عاشق مهتاب و پدرش است.وقتی برایش کتاب میخوانیم با لذت گوش میدهد.با تمام سر سختیهایش قانون پذیر است.همراه مهتاب کارتون میبیند.ملاکش برای انتخاب کارتون این است که شخصیت اصلی داستان دختر باشد و حتما حتما موهایش هم بلند.در کنار خواهر نقاشی میکشد و کاردستی درست میکند.انقدر دیدنی که وصف شدنی نیست.آمدنش به زندگی من یک نعمت بود.تا تفاوتها را درک کنم.تا بفهمم عاشقی شیوه های متفاوتی دارد.در کنار تمام درگیریهایمان هر روز به او و به خودم می گویم که از بودنش در زندگیم خوشحالم .

جدا از رقابتها و درگیریهای کودکانه که کم هم نیستند دو خواهر رابطه خوبی با هم دارند.بخصوص وقتی از موضوعی ناراحت هستند می توانند یکدیگر را آرام کنند.من سعی میکنم در درگیریهایشان وارد نشوم مگردر مواردی که  کاملا جدی باشد.شکایت کردن را ممنوع کرده ام .آموزش بیان احساسات هر روز با جدیت در خانه ما دنبال میشود.اگر چه از طرف دیگران زیاد مقایسه می شوند اما خودمان هیچ وقت مقایسه اشان نمیکنیم به این امید که همدیگر را همانطور که هستند بپذیرند و دوست داشته باشند.....خلاصه این بود انشای من در مورد دخترانم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 آذر1393ساعت 1:1  توسط زهرا   | 

فاطیما و فریماه فرشته های کوچکی هستند که بعد از بیست و سه سال  انتظار چشم پدر و مادرشان را روشن کردند و قدم به این دنیا گذاشتند.وجود نازدارشان برای خانواده من با ارزشتر از همه دنیا است و به اندازه همه دنیا خوشحالم که برادرم و همسرش میتوانند لذت پدر و مادر شدن را بچشند.خوشحالم که زندگیشان گلباران شده.ایمان دارم این عشق آنقدر قدرت دارد تا تمام سالهای انتظار را از یادشان ببرد و زندگی دوباره ای برایشان بسازد.

خدایا با تمام وجود شاکرم برای این نعمت بزرگ.بزرگ و ارزشمند.

تا در آغوش گرفتنشان لحظه شماری میکنم. 

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 آذر1393ساعت 1:12  توسط زهرا   | 

میخندند....میخندند و میخندند.با بهانه یا بی بهانه.گاهی وقتها آنقدر میخندند که شکم درد میگیرند.نگاهشان میکنم.این دو دختر کوچک را در بعد از ظهریک روز گرم تابستانی.دلم میخواهد این روزهایشان را در ذهنم جاودانه کنم.خطوط چهره اشان را قاب کنم و بر دیوار خالی زندگیم آویزان کنم .این خنده ها برای من ارزشمندترین دارایی این دنیا است.....دلم نمیخواهد به سکوت دعوتشان کنم.... دلم میخواهد همیشه بخندند.همه بچه ها بخندند.در هر کجای دنیا که باشند.... دلم تنگ میشود برای خنده های بی بهانه و از ته دل.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 مرداد1393ساعت 1:0  توسط زهرا   | 

یک.باید بنویسم.....باید از این روزها بنویسم.این روزها که شاید در ظاهر شلوغ و به هم ریخته اند اما در درونشان یک زندگی تکامل می یابد و از میانه اش زنی از نو متولد میشود....باید بنویسم تا بخشی از روحم که با نوشتن آرام میشد دلگیر نشود و فکر نکند دوستش ندارم.من خودم را با تمام وجود دوست دارم.با تمام اشتباهات و کجرویهایم.با تمام کوتاهیها و شکستهایم.

دو.ممنونم که کودک دورنت را مراقبت کرده ای و حالا میتوانی با دخترانت مثل بچه ها بازی کنی و از ته دل با آنها بخندی و شاد باشی.ممنون که تمام کوتاهیهای مرا برای بازی با بچه ها در فرصتهای کوتاهی که داری جبران میکنی .ممنون که هنوز هم میتوانی یک کتاب طولانی را بدون سانسور و با عشق برای بچه ها بخوانی و خسته نشوی.ممنون که شبها فرشته هایمان را همانطور که آنها دوست دارند میخوابانی و نمیگذاری جدیت من بر فضای اتاقشان حاکم شود.ممنون....

سه.دوستان عزیزم مرا ببخشید که خواننده خاموش خانه هایتان شده ام.اکثرا نمیتوانم برایتان کامنت بگذارم.اینترنت ذغالی ام فرصت شاهانه همکلامی با شما را از من دریغ میکند.دوستتان دارم و اعتراف میکنم که هرگز گمان نمیکردم فضای مجازی فرصتهایی چنین ناب برایم فراهم کند.

چهار.بگذارم روحم هوایی بخورد و تنها باشد.تنهای تنها.....آنوقت شاید راهی بیابد برای رستگاری.

+ نوشته شده در  شنبه 4 مرداد1393ساعت 3:35  توسط زهرا   | 

دو ساله شده ای عزیز دلم.دو سال است که عاشقانه با تو زندگی کرده ام اما ایمان دارم که از لحظه نخست زندگیم با من بوده ای و من هر لحظه تو را نفس کشیده ام.تو بهشت زندگی من هستی.

 دنیا با حضور تو برای من،پدرت و مهتاب جای قشنگتری است.

مینوی عزیزم،عشق من تولد دو سالگیت مبارک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 اردیبهشت1393ساعت 0:21  توسط زهرا   | 

ماه بانوی ما پنج ساله شد.بی صبرانه منتظر جشن تولدش است تا لباس عروس فنر دار پف پفی بپوشد و همراه دوستانش شمع پنج سالگی را بر روی کیک باربی فوت کند.آرزو میکنم همیشه دنیایش پر باشد از شادیهای اینچنینی.

برای مهتاب:ساعت ۹ صبح هفدهم فروردین که به دنیا آمدی با همه کوچکیت دنیای تازه ای برای پدرت ساختی. او عاشقانه دوستت دارد.من آرزو میکنم بتوانم تو را همانگونه که پدرت دوستت دارد دوست داشته باشم.او تو را همانگونه که هستی دوست دارد و این هنر بزرگی است که به گمانم آدمهای کمی صاحبش هستند.برای همین می تواند عاشقانه برایت کتاب بخواند.در آغوشت بگیرد و ترانه های طولانی را آرام آرام برایت بخواند تا تو بخوابی.می تواند داستانهای ساختگی اش را با چنان ذوقی تعریف کند که تو باورشان کنی .پدرت از بودن تو از حرف زدنت از صدای خنده هایت لذت میبرد.این نگاه را دوست دارم.این شیوه عاشقی را دوست دارم.کسی را همانگونه که هست دوست داشته باشی.خوشحالم که کسی تو را اینگونه دوست دارد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 فروردین1393ساعت 4:45  توسط زهرا   | 

CIMG1252.jpg

روزهای زمستانی امان به تندی میگذرند.انگار همان قدر که مهتاب منتظر آمدن بهار وجشن تولدش است  دفتر زمستان هم تند تند ورق میخورد تا به بهار برسد.من در فصل جدیدی از زندگیم تمام وقت مادری میکنم.در کنار خستگیها و دغدغه های بی پایانم برای بچه ها احساس آرامش میکنم.از اینکه میتوانم پابه پای بچه ها پیش بروم راضیم.مهتاب دوباره به مهد کودک برگشته.مثل گذشته خیلی زود محیط جدید را پذیرفت.بسیار امیدوارم این روند بتواند تعاملش را با اطرافیان بهبود ببخشد.همه تلاشم این است که مهارت بیان خواسته هایش در بیرون از خانه تقویت شود و بتواند با صدای بلند در جمع صحبت کند.با برنامه هایی که برایش تنظیم کرده ام گمان میکنم رسیدن به چنین هدفی دور از دسترس نباشد.

همچنان عاشق نقاشی و درست کردن کاردستی است.هیچ وقت از این کار خسته نمیشود.من هم تا آنجا که میتوانم ریخت و پاشهایش را تحمل میکنم.البته هدف اصلی ام این است که بعد از بازی وسایلش را مرتب کند اما مادر سخت گیری هم نیستم.البته مواقعی که خانه از شکل طبیعیش خارج میشود با خودم میگویم ای کاش سخت گیرتر بودم و اینقدر برای بازی بچه ها آسان نمیگرفتم.....این را هم بگویم که به نسبت گذشته قاطعیتم بیشتر شده .به گمانم قاطعیت همراه با ملاطفت حلقه گمشده تربیت است که اکثر ما پدر و مادرها  درست اجرایش نمیکنیم....

و حالا از مینو مینویسم.دختری که نمیتوانیم ساده دوستش داشته باشیم.من و پدرش و مهتاب عاشقانه دوستش داریم.بسکه شیرین است و دلربا.دلرباییهایش خاص خودش هست.خیلی اهل بغل و بوس نیست .اما هیچ وقت هم به یک بوس راضی نمیشود و حتما باید دو تا ببوسیمش.اولین جمله ای که گفته " آب بده" بوده.رنگ آبی را یاد گرفته.به زبان خودش چند تایی شعر هم میخواند.کتابخوانی هم از علائق خاصش است.میتواند برای عروسکش "نی نی" کتاب بخواند.همچنان بر طبل استقلال میکوبد.این کارش گاه شیرین است و گاه دردسر ساز.عاشق مهتاب است و همه جا هوای خواهرش را دارد.کم کم زمان بازیهای دو نفره اشان بیشتر میشود.و این مرا خوشحالتر میکند چون این بازیهای دو نفره نتایج ارزشمندی برای هر دوی انها به همراه دارد و توانسته تا حدودی انحصار طلبیها و حساسیتهای مهتاب را تعدیل کند.ضمن اینکه آنها میتوانند بدون حضور و کمک من  بعضی از کارهایشان را انجام دهند.

من تلاش میکنم هر دوی انها را همانطور که هستند دوست داشته باشم.انها را با همدیگر و با دیگران مقایسه نکنم و به سمت تعادل سوقشان دهم.در این راه دیگر ایده آلیست نیستم.اشتباهات خودم را  میپذیرم و میبخشم.اصل آهسته و پیوسته را برای  حل مسائل و مشکلات پیش رو بیشتر میپسندم......

حالا بیشتر از هر وقت دیگری برای مادری کردن احترام قائلم به هر شکل و سیاقی که باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1392ساعت 0:23  توسط زهرا   | 

مینو یاد گرفته بگوید مهتاب و خواهرش از این موضوع خیلی خوشحال است.

بیشترین کلمه ای که این روزها استفاده میکند من است.برای مطرح کردن خودش یا اعلام مالکیتش میگوید من....من.اگر کسی اسمش را بپرسد هم در جواب میگوید من.کلمه پر استفاده بعدی خودم است.هر کاری را میخواهد خودش انجام دهد از لباس پوشیدن بگیر تا رانندگی کردن.

هر چیزی یشتر از یکی را میگوید دو تا.

گاوها را خیلی دوست دارد.وقتی از نردیک انها را می بیند هیجانش دیدنی است.

مقلد ماهری است.همه کارهای مهتاب را با جزئیات تقلید میکند.حتی در حرف زدن.وقتی مهتاب میخواهد موضوعی را برایم تعریف کند مینو هم وسط ما می ایستد و تند تند چیزهایی می گوید .

تا چند روز پیش هر کار اشتباهی که انجام میداد وقتی می پرسیدیم کی این کار را کرده؟فوری جواب میداد بابا.اما چند روزی است مسئولیت کارهایش را می پذیرد و با افتخار میگوید من....من.

همبازی خوبی برای خواهرش است.البته در مواردی که متوجه قوانین بازی نمی شود حسابی مهتاب را عصبانی میکند.یا وقتهایی  که به حریم وسایل مهتاب زیادی نزدیک میشود.خودش هم متوجه حساسیت خواهرش شده.هر وقت برایش توضیح میدهم که این وسیله مال مهتاب است میبرد و به آج (مخفف آجی) تحویل میدهد.

از میان غذاها ماکارونی و ماهی را بسیار دوست دارد.فرنی هایی که پدرش برایشان درست میکند را هم دوست دارد.

وقتی مهتاب نقاشی میکشد سرع میدود روی یک کاغذ چند تا خط میکشد و می گوید من من.یعنی من هم کشیدم ببیننید.و ازقرارگرفتن نقاشیهایش روی در یخچال کنار نقاشیهای مهتاب کلی ذوق میکند....

 وجود نازنینش برای خانه ما و اهالی اش دوست داشتنی تر از هر چیزی است.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آذر1392ساعت 22:37  توسط زهرا   | 

کمتر پست جدید می نویسم اما هر روز در ذهنم حرفهایم را برای ثبت در اینجا مرور میکنم هر چند آخر سر وقت نمیکنم چیزی بنویسم.پست نصفه نیمه ای هم که می نویسم نمیدانم در فضای مجازی به کجا پرت می شود و گمش میکنم.خدا را شکر امب فرصتی داشتم تا از دوستانم خبر بگیرم.چقدر خوشحالم که یک فرشته کوچک نویت گرفته است برای ورود به این دنیا.چرا که با تولد هر کودک امید به زندگی ذوباره جان میگیرد.

.....................

بچه ها خوبند.خوب خوب.وقتهایی که با هم بازی میکنند و میخندند من در ابرها سیر میکنم و وقتهایی که تحمل یکدیگر را ندارند من روی زمین دنبال راه چاره میگردم....وقتهایی هم هست که من تاب تحملشان را ندارم.دلم میخواهد از دستشان فرار کنم.

........................

آقای پدر اعتراض میکند که چرا این روزهای مینو را ثبت نمیکنم.من مانده ام چطور و با کدام واژه شیرین کاریهای مینو را بنویسم.از نوع راه رفتنش تا حرف زدن و بازیهایش.بازی مورد علاقش قایم باشکه.یکی از شیوه های این بازی هم اینخ که یک روسری یا پتوی کوچک روی سرش می اندازه و چشم بسته راه میره.آب بازی و کاوش در کابینتهای آشپزخانه هم که کار هر روزه اش است.تقریبا روزی هزار بار میگه مامان.هنوز هم دوست داره خود غذا بخوره.شیوه ای که برای این کار استفاده میکنه از نظر خیلیها عجیب و غریبه.بماند که بارها متهم شدم به بی خیالی و مراقب بچه نبودن.کلمه جدیدی که یاد گرفته دمپاییه.نقاشی میکشه و هر بار میاره تا من ببینم و تشویقش کنم بعد میخنده و بدو بدو میره تا یک نقاشی دیگه بکشه.کنار مهتاب میشینه و کارتون تماشا میکنه.کارتون بره ناقلا را دوست داره.بازیهای آوازی خانم سالم را هم خیلی زیاد دوست داره.از علاقش به کتاب هم همینقدر بگویم که گاهی از دستش فرار میکنم.بیشتر صبحهها با ضربه ای به سرم بیدار میشوم.مینو خانم با کتابی در دست بالای سرم نشسته و با کتاب بر سرم میکوبد تا بیدار شوم و برایش بخوانم.این هم از عاقبت تشویق کودکان به کتابخوانی.

مهتاب همواره از خواهرش حمایت میکند.البته این به معنای ان نیست که همیشه دلش میخواهد با او بازی کند.گاهی اوقات هم بازی های تنهایی دلش میخواهد(خودش این طورمی گوید).اگر مینو را از کاری منع کنم یا با صدای بلند با او صحبت کنم مهتاب سرییع واکنش نشان میدهد و می گوید ما حق نداریم با خواهر جونش این طور صحبت کنیم و باید به اواحترام بگذاریم چون بچه کوچیکه و زود ناراحت میشه و.....

...................

این روزها به شدت احساس میکنم دانسته هایم برای مادری کردن کم شده و به دنبال منابع جدیدی برای الهام گرفتنم.مادری کردن بدون آگاهی سخت است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1392ساعت 2:8  توسط زهرا   | 

به گمانم کمر تابستان شکسته.چیک چیک بارون این خبر را میده.گرما که بارش را ببنده و بره من هم انرزی بیشتری برای نوشتن خواهم داشت.....

...................

بچه ها خوبند.خوب خوب.گاهی با هم بازی میکنند.میخندند.با هم شوخی میکنند.و این برای من از هر چیزی....از هر چیزی با ارزشتر است و قشنگتر ...گاهی هم تحمل یکدیگر را ندارند و من تحملشان میکنم.گاهی هم تحملم تمام می شود....

.......................

حس میکنم دانسته هایم برای مادری کردن ته کشیده.به دنبال راههای جدیدم برای برون رفت از بن بستها.برای مادری کردن همیشه باید دستت پر باشد.باید همیشه بیاموزی.

.....................

یک لیوان چای داغ....یک هوای بارانی ....و یک کتاب مرا به خود میخوانند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 شهریور1392ساعت 23:6  توسط زهرا   | 

مطالب قدیمی‌تر